جهان یخ زده

لبه تیز تیغ شمشیر بر گردن ماست تا زندگی کنیم

 

خلقت این جهان از عجایب کارهای خداست، خلقت به راستی شگفت انگیز است،حقیقتا خدا درک نشدنی است، گاهی فکر میکنم به خلقت و جهان فیلم های حیات وحش می بینم که چطور تمساح آهویی را که برای نوشیدن آب کنار رودخانه آمده غافل گیر می کند و لای دندان های تیزش تکه پاره اش می کند،گلی می بینم که زیباست خیلی زیباست اما مگسی را درسته قورت می دهد، رودخانه های زیبا که درونش چه نمی گذرد، به خیابان می روم یکی کنار خیابان برای پانصد تومان گدایی می کند،یکی آجیل می خرد کیلویی سیصد و پنجاه هزار،تازه زنش گله هم می کند که یک کیلو کم است، پدری می بینم که نه خودش و نه فرزندش لباس نو عید نخریدند،پدر دیگری کت و شلوار مارک دار می خرد و سرتاپای پسرش را با لباس اسپورت می پوشاند،عمیق تر که نگاه می کنم هم دارا و هم ندار هر دو به نوعی غم و غصه دارند، دوست پولدار من از غم و غصه ای که سینه اش را می فشارد می گوید از بیماری خانواده اش و از پوچی زندگی اش، همسایه فقیر از نداری و بدبختی های دیگرش. نمیدانم چرا جهان با این همه رنگارنگی برای هیچ کس خوشبختی ندارد،پشت هر زیبایی یک خطر است و پشت هر نظم یک آشوب و طوفان. 

برای من که جهان غیر قابل تحمل است،خدا و خلقت درک نشدنی است.

پ.ن: خدایا کفر نمیگویم فقط درک نمیکنم،انکارت نمیکنم،فقط از کارهایت و از شاهکارت سر در نمی آورم نمیگویم مشکل از توست مشکل از فهم و درک ناقص من است، اما قبول کن چگونه جهانی را تحمل کنم که نمی فهممش؟

خودم خودم را نمیشناسم دیگر،فکر میکنم بازنده هستم،زندگی را باختم،خودم را باختم احساس میکنم چیزی برای از دست دادن ندارم.

یک زمانی چه وحشتی از مرگ داشتم،این روزها نه تنها از مرگ نمی ترسم بلکه به عنوان محبتی به آن نگاه میکنم به قول فیلسوفی زندگی ملالت بار است.

زمانی از هنر بیزار بودم اکنون عاشق موسیقی و نقاشی و ادبیاتم. فقط اینها هستند که آرامش میدهند.

فلسفه خواندم تا نحوه یافتن حقیقت را بدانم و زندگی کردن بیاموزم،فیزیک خواندم طبیعت را بشناسم هیچ چیزی بدست نیاوردم،فقط این حس به من دست داد کاش به دنیا نمی آمدم.

پ.ن: فلسفه و علم عامل این دید من نسبت به جهان نیست، نادانی من و زندگی من عامل این حس و دیدگاهم نسبت به جهان است. فلسفه فقط کمک کرد بدانم چگونه تحمل کنم و به چه پناه ببرم.

جمله معروف نیچه در فیلم وقتی نیچه گریست هیچگاه از یادم نمی رود من ناامیدی را نمیتوانم درمان کنم فقط می توانم چگونه تحمل کردنش را بیاموزم.

نیچه،سارتر،کامو این فلاسفه فقط به من آموختند چگونه درد را تحمل کنم.

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست...

زندگی من شده مصداق این مصرع،موندم چه کنم؟ زندگی برام بی مفهوم شده و زیبایی خودش رو از دست داده،هیچ چیز مثل سابق به وجد و شور و شوقم نمیاره،هیچ چیزی شادم نمیکنه،یه سیاهی پشت همه چیز میبینم،یه زمانی یه کسایی بودن که مرهم دردام بودن،وجودشون برام آرامش میداد،کارایی که کردن مثل یه پوتک خورد تو سرم و فهمیدم من تو توهم بودم،من تنهام،فقط منم و من ولی از حق نگذیریم توهم خیلی شیرینی بود.

کاش الان یه چیزی بود که آرومم می کرد،یه قرص خواب آور قوی،الکل،سیگار هر کوفت و زهرماری که میتونست آرومم کنه افسوس که اینام برام نمونده.